خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

درسی از ادیسون :

 

ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد...

این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.

 

در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!

آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...

 

پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند!!!

 

پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.

 

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!!  رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!!

من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!

 

پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟!!!!!!

چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!

 

پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد...!

در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم! الآن موقع این کار نیست! به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!!!

 

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد

برگرفته از گروه Marshal-Modern

من با زخم زبون هات رفیقم

مرهم بذار با حرفهات روو زخم عمیقم

با توام که داری به گریه ام می خندی

کاش میشد بیای و به من دل ببندی

آپ ایندفعه بیوگرافی سیمین بهبهانی هست که مناظره ی او و ابراهیم صهبا رو در پست قبلیم خوندین.من از صهبا فقط اینو میدونم که به بهبهانی دل سپرده بوده.

سیمین بـِهْبَهانی (زادهٔ ۲۸ تیر ۱۳۰۶ در تهران) نویسنده و غزل‌سرای معاصر ایرانی است. او به خاطر سرودن غزل فارسی در وزن‌های بی‌سابقه به «نیمای غزل» معروف است.

سیمین خلیلی معروف به «سیمین بهبهانی» فرزند عباس خلیلی (شاعر و نویسنده و مدیر روزنامه اقدام) و نبیره حاج ملا علی خلیلی تهرانی است. پدرش عباس خلیلی (۱۲۷۲ نجف - ۱۳۵۰ تهران) به دو زبان فارسی و عربی شعر می‌گفت و حدود ۱۱۰۰ بیت از ابیات شاهنامه فردوسی را به عربی ترجمه کرده بود و در ضمن رمان‌های متعددی را هم به رشته تحریر درآورد که همگی به چاپ رسیدند.

مادر او فخرعظمی ارغون (۱۳۱۶ ه.ق - ۱۳۴۵ ه.ش) دختر مرتضی قلی ارغون (مکرم السلطان خلعتبری) از بطن قمر خانم عظمت السلطنه (فرزند میرزا محمد خان امیرتومان و نبیره امیر هدایت الله خان فومنی) بود. فخر عظمی ارغون فارسی و عربی و فقه و اصول را در مکتبخانه خصوصی خواند و با متون نظم و نثر آشنایی خوبی داشت و زبان فرانسه را نیز زیر نظر یک مربی سوئیسی آموخت. او همچنین از زنان پیشرو و از شاعران موفق زمان خود بود و در انجمن نسوان وطن‌خواه عضویت داشت و مدتی هم سردبیر روزنامه آینده ایران بود. او همچنین عضو کانون بانوان و حزب دموکرات بود و به عنوان معلم زبان فرانسه در آموزش و پرورش خدمت می‌کرد.

پدر و مادر سیمین که در سال ۱۳۰۳ ازدواج کرده بودند، در سال ۱۳۱۰ از هم جدا شدند و مادرش با عادل خلعتبری (مدیر روزنامه آینده ایران) ازدواج کرد و صاحب سه فرزند دیگر شد.

سیمین بهبهانی ابتدا با حسن بهبهانی ازدواج کرد و به نام خانوادگی همسر خود نامبردار شد ولی پس از وی با علی کوشیار ازدواج نمود. او سال‌ها در آموزش و پرورش با سمت دبیری کار کرد.

او در سال ۱۳۳۷ وارد دانشکده حقوق شد، حال انکه در رشته ادبیات نیز قبول شده بود. در همان دوران دانشجویی بود که با علی کوشیار آشنا شد و با او ازدواج کرد. سیمین بهبهانی سی سال-از سال ۱۳۳۰ تا سال ۱۳۶۰-تنها به تدریس اشتغال داشت و حتی شغلی مرتبط با رشتهٔ حقوق را قبول نکرد.

برخی از معروف‌ترین غزل‌های او با این ابیات آغاز می‌شود:

شلوارتاخورده دارد مردی که یک پاندارد

خشم است وآتش نگاهش،یعنی تماشا ندارد

دوباره می‌سازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو می‌زنم،اگرچه بااستخوان خویش

آثار او عبارت است از:

  • سه‌تار شکسته (۱۳۳۰/۱۹۵۱)
  • جای پا (۱۳۳۵/۱۹۵۴)
  • چلچراغ (۱۳۳۶/۱۹۵۵)
  • مرمر (۱۳۴۲/۱۹۶۱)
  • رستاخیز (۱۳۵۲/۱۹۷۱)
  • خطی ز سرعت و از آتش (۱۳۶۰/۱۹۸۰)
  • دشت ارژن (۱۳۶۲/۱۹۸۳)
  • گزینه اشعار (۱۳۶۷)
  • درباره هنر و ادبیات (۱۳۶۸)
  • آن مرد، مرد همراهم (۱۳۶۹)
  • کاغذین‌جامه (۱۳۷۱/۱۹۹۲)
  • کولی و نامه و عشق (۱۳۷۳)
  • عاشق‌تر از همیشه بخوان (۱۳۷۳)
  • شاعران امروز فرانسه (۱۳۷۳) ترجمه
  • با قلب خود چه خریدم؟ (۱۳۷۵/۱۹۹۶)
  • یک دریچه آزادی (۱۳۷۴/۱۹۹۵)
  • مجموعه اشعار (۲۰۰۳)

اینم کل کل سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا.

شعر « آزار » اثر سیمین بهبهانی:

 

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :

 

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی

جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :

 

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:

 

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را

جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا :

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست



ما....

مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می خندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون می خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری می گیم! اصفهانی ها رو مسخره می کنیم. می گیم کاشونی ها ترسواند! رشتی ها بی غیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانی ها لاف می زنند!

پایین شهریها رو آدم حساب نمی کنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین می کنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیک ترند! شهرستانی ها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می کنه و ما یهویی از دهنمون می پره فوری توضیح می دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می کنه!

بشقاب و لیوانهای فرانسوی می خریم! لوسترهای ساخت چین می خریم! شکلات آیدین هدیه نمی بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!

موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می زنیم به کناریها راه رو باز می کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می شینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری می نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!

شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه امون توی مسابقه می بازه شیشه اتوبوس واحد رو می شکنیم! سیزده بدر گند می زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می کنیم نه فقط سیزده بدرها!

فحش خواهر و مادر می دیم! به همدیگه! به دین و مذهب! و عربها و غیره! اما تا یه مشکلی پیش میاد میگیم یا فلان امام!! و در لوس آنجلس هم بیشتر سفره حضرت عباس باز میکنیم تا توی تهران.

ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می دیم! سه تا که میشیم پنج نظر متفاوت داریم و هممون خیال میکنیم حق داریم.

ما به اجدادمون خیلی احترام می ذاریم! مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می کنیم!

ما امام زاده می سازیم! بعد پول می ندازیم و از امام زاده می خوایم که مشکلاتمون رو حل کنه!

ما روز عاشورا تاسوعا نذری می دیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ می ریزیم!

ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگه ای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایه ها نشون بدیم!

ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابرپیاده، موتورسوار های آدمخور .... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه !

ماها سینما نمی ریم و عوضش عشق می کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه!

ما - مخصوصاً لوس آنجلسی هامون- وقتی کانال تلویزیونی درست می کنیم یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامه ای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ صد درصد غلط !

ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره بالاتر علاقه امون به این رقص که تا ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار می کنیم که باید توی همه مهمونی ها هنرمون رو نشون بدیم!البته دوستان خیلی اصرار می کنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد.

ما توی خیابون زل می زنیم به سینه زن ها! کوچیک یا بزرگ مهم نیست! مهم اینه که وقتی خانومه نزدیک شد حتماً یه متلک آبدار نثارش کنیم ........ ما از اینکارا خیلی می کنیم!


به آذری ها متلک میگیم، اونارو مسخره میکنیم و براشون جوک میسازیم ولی بهترین و مفیدترین دوستامون آذری هستن!



اما سه چیز برای ما خیلی مهمه:

یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشه ای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه!

دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانیها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم!

سه: دولت کشورمون باید مثل دولت سوئد و نروژ باشه. دموکرات / عشقی / مهربان. با یک شرط:

ما همون 'آدم' هایی که در بالا گفتیم بمونیم!!!

برگرفته از لینک  http://blog.360.yahoo.com/blog-NAhbBbc5dKKuztMnVS984g--?cq=1

10 تا از بدترین شهر های دنیا

فهرستهای ده تایی در ادبیات و ژورنالیسم دنیای مدرن،نماد لیستی از بهترینها و برترینها است و کمتر پیش آمده که به بدترین ها بپردازد،از جمله فهرست جدید رویترز برای 10 نقطه از عالم که شما را از رفتن به آنجا نهدید می کند!!.

 



مقام اول متعلق است به بندر مورثبی در گینه نو ،که به طور متوسط 115 مورد جدید از ابتلا به ایدز را ماهیانه گزارش می کند!، بیکاری،دزدی و آدم ربایی در پایتخت گینه نو بیداد می کند!.



مقام دوم به شهر لینفن در چین میرسد با بیشترین آلودگی هوا، در جوار صنایع غیر اصولی و معادن بزرگ ذغال سنگ که ابری از غبار مسموم کک و آلاینده های هوا آسمانش را همیشه تیره نگاه داشته است!.



مقام سوم به شهر بوجمبورا درجمهوری برونئی؟! در شرق آفریقا تعلق دارد،که فساد و وضع نابسامان اقتصادی آن،پایین ترین نرخ رشد اقتصادی جهان را برایش به ارمغان آورده است و شهره به نسل کشی و کشتارهای دسته جمعی است!.
 

lwge68g95zskizdjku3r.jpg

مقام چهارم متعلق است به یکی از رئوس محور شرارت!، پیونگ یانگ در کره شمالی بعنوان شهری که علیرغم ظاهرش در باطن رژیم مدیریتی و حکومتی استبدادی داشته و فقط یک شبکه رادیو و تلوزیون تحت مراقبتهای شدید حکومتی دارد و حتی دوچرخه سواری نیز در این شهر به دلایل سیاسی !ممنوع است!



مقام پنجم در کمال ناباوری متعلق است به اوکلاهما در ایلات متحده! و به خاطر بیشترین مخاطرات بلایای طبیعی!،این شهر در کریدور معروفی که بیشترین گردبادهای موسمی در آن می وزد، در ماههای مارس تا آگوست بیشترین ریسک مسافرت را دارد!.



شهر چرنوبیل در اوکراین هنوز تبعات آلودگیهای رادیواکتیویته در دهه نود قرن بیستم را به دوش می کشد و با مناطق خالی از سکنه و رودخانه ها و دریاچه های آلوده اش مقام ششم را به خود اختصاص داده است.



موگادیشو در سومالی بعنوان بی قانونترین شهر هرت جهان!،پس از فروپاشی قدرت مرکزی در دهه پایانی هزاره دوم،و استقرار واحدهای حافظ صلح مدتهای مدیدی است که در رتبه هفتم، از همه برشورهای توریستی و مسافرتی حذف شده است.



یاکوتسک در روسیه با طبیعتی سرد و منجمد کننده و فاصله ای بعید با مسکو(شش قاچ ساعتی در معیار ساعت جهانی) در تمامی طول سال با دمایی در حدود 32 درجه زیر صفر!! به درستی سردترین منطقه مسکونی جهان لقب گرفته و در مقام هشتم،فقط در صورت افت دما به کمتر از میزان یاد شده کودکانش مجاز به تعطیل مدارس هستند!!.



داکا در بنگلادش گرفتار تبعات جنگهای داخلی،عدم ثبات سیاسی و بلایای طبیعی بوده است ولی فقط به خاطر حد بالای آلایندگی هوا و محیط زیست در اثر توسعه نابسنده صنعتی مقام نهم را به خود اختصاص داده است!



بغداد، پایتختی در همسایگی که روزی مثل آبادی و امارت نشینی بود،اکنون در آتش تعارضات قومی-مذهبی-قبیله ای می سوزد،پس از جنگ خلیج فارس و به زانو درآمدن دیکتاتور معروفش این شهر به بالاترین آمار سرقت،آدم ربایی و تجاوز به عنف دست یافته است و در این لیست نیز مقام آخر و دهم را پیدا کرده است.


برگرفته از گروه Marshal-Modern

سلام.بالاخره بعد از یه مدت طولانی برگشتم. طبق قرار قبلی ایندفعه میخوام نظر افراد معروف رو درباره ی مردها بنویسم.توجه کنید این جملات فقط نقل قول هستند نه نظر شخصیه من. شخصا فمینیست نیستم اما به برابری حقوق زن و مرد کاملا اعتقاد دارم. برای اثبات این برابری هم به زودی نظراتی رو درباره ی زن ها مینویسم. هرچند معتقدم آقایون جنبه ی خوندنش رو ندارن 

اولین جمله رو از یک آقا شروع میکنیم.حسن کریم پور در کتاب باغ مارشال خود آورده است: مردها در چارچوب عشق به وسعت غیر قابل تصوری نامردند.برای اثبات کمال نامردی آنان همین بس است که تنها در مقابل قلب عاشق و فریب خورده ی یک زن احساس میکنند مردند. تا هنگامیکه قلب زن تسلیم نشده است پست تر و سمج تر از یک سگ ولگرد ، عاجزتر و تو سری خورده تر از یک اسیر ، گداتر از همه ی گدایان سامره پوزه بر خاک و دست تمنا به پیش ، گدایی عشق میکنند. اما تا خاطرشان در تسلیم قلب یک زن راحت شد یکباره به یادشان می افتد خدا آنها را مرد آفریده و آن وقت کمال مردانگی را در شکنجه دادن و به زنجیر کشیدن قلب یک زن اسیر ، یعنی در بی نهایت نامردی جستجو میکنند. هنری لوییس منکن روزنامه نویس آمریکایی معتقد است: مرد همیشه دنبال کسی میگردد تا بتواند پیش او از خودش تعریف کند و زن همیشه دنبال کسی میگردد تا سرش را روی شانه ی او بگذارد فریده نجفی در کتاب خود آورده است : مردها موجودات عجیبی هستند.عجیب و خودخواه.همه چیز را برای عیش و نوش و کیف خودشان میخواهند.وقتی طالب چیزی باشند به هر خفتی تن میدهند تا آن را به دست آورند ، بعد هم که قاقالیلیشان تمام شد می روند حاجی حاجی مکه. نسرین قدیری هم در کتاب چه آسان باختم از عجیب بودن مردها صحبت میکنه: مردها چه موجودات عجیبی هستند.میتوانند در آن واحد چند زن را دوست داشته باشند و دل همه ی آن ها را به دست آورند.اما زن ها موجودات بیچاره ای هستند که تمام عمر پایبند عواطف و احساسات یکرنگ و پاک خودشان هستند. زن ها تا دوست نداشته باشند و قلب و روحشان از عشق لبریز نباشد نمیتوانند دوستدار مردی باشند. اسکار وایلد رمان نویس و منتقد ایرلندی هم میگه : مردها همیشه میخواهند اولین عشق زن باشند ولی زنها همیشه دوست دارند آخرین عشق مرد باشند. و باز هم فریده نجفی در جایی از کتاب افسانه ی خود میگوید : اگر مردی به پایت افتاد و گفت دوستت دارم هرگز باور نکن. در ظاهر به او لبخند بزن ولی توو دلت بگو چادرم کفنت باشد !! سقراط فیلسوف یونانی هم میگه : همین که به زن و مرد حقوق مساوی داده شود خواهیم دید که زن مافوق مرد میشود. و اما جان درایدن معتقد است : شرافت زن مانند پوست خز حساس و لطیف است و تحمل غبار ( اذیت مرد) را ندارد. بتی فریدن اصلاح طلب و فمینیست آمریکایی معتقد است : مردها واقعا دشمن ما نیستند. آنها قربانیانی هستند که از یک احساس مبهم مردانه و از مد افتاده رنج میبرند،همان احساسی که در گذشته وقتی خرسی برای کشتن وجود نداشت باعث میشد بی خود و بی جهت احساس بی لیاقتی به آنها دست بدهددکتر فرانچسکا ام. کانسین جامعه شناس آمریکایی میگوید : یکی از دلیل هایی که باعث میشود مردها اینقدر کمتر از زنها مهربان به نظر برسند این است که رفتار آنها را با معیار های زنانه ارزیابی میکنیم. گلوریا استاینم نویسنده ی آمریکایی هم یه کم بدبینانه گفته : آنچه بین زن ها و خوشبختی فاصله می اندازد یک مرد است.هلن رولند نویسنده ی انگلیسی عقیده ی جالب و شاید تا حدودی درست داره : این یک واقعیت است که زن ها برای درک همه ی مردها کافی است یک مرد را خوب بشناسند ، در حالی که مردها حتی اگر همه ی زن ها را هم بشناسند نمیتوانند حتی یک زن را هم درک کنند. کاتلین نوریس رمان نویس آمریکایی عقیده ی بامزه ای داره و میگه : عوض کردن شوهر یعنی عوض کردن مشکل ویسکونتس نانسی ویچر آستور اولین نماینده ی زن در مجلس بریتانیا هم گفته : زن ها باید دنیا را برای مردها امن کنند چون مردها دنیا را برای زن ها حسابی نا امن کرده اند. سوزان بی. آنتونی فمینیست آمریکایی میگه : به مردها باید حقشان را داد و نه بیشتر و به زن ها باید حقشان را داد و نه کمتر و باز هم هلن رولند گفته : قبل از ازدواج مردها حاضرند به خاطر تو حتی جانشان را هم فدا کنند ولی بعد از ازدواج حتی حاضر نیستند به خاطر تو لحظه ای دست از روزنامه خوندن بردارندآگاتا کریستی رمان نویس معروف انگلیسی هم گفته: باستان شناس بهترین شوهر است چون هرچه زنش پیرتر بشود علاقه اش به او بیشتر میشود سیمون دوبووار نویسنده و فمینیست فرانسوی هم معتقد است : رفتار هیچ مردی نسبت به زن ، خودخواهانه تر ، پرخاشگرانه تر و توهین آمیزتر از مردی نیست که مدام نگران این است که نکند به مرد بودنش اهانت بشود ( شخصا با این جمله کاملا موافقم ) و اما جمله ای را در جایی خوندم که نویسنده اش ناشناس بود و جمله ی جالبی هست : زن ها همیشه نگران چیزهایی هستند که مردها فراموش میکنند، مردها همیشه نگران چیزهایی هستند که زن ها فراموش نمیکنند!! و حالا بخونید نظر بامزه ی آن ایوانه رمان نویس انگلیسی: من انکار نمیکنم که زن ها احمق هستند.خداوند بزرگ زن را طوری آفریده که با مرد جور باشد ارما یمیک طنز نویس آمریکایی هم میگه : خداوند مرد را آفرید ولی اگر من بودم بهترش را می افریدم. و آخرین جمله هم از چارلی چاپلین هست که در یکی از نامه هاش به دخترش گفته : هیچ مردی در دنیا ارزش آن را ندارد که زنی به خاطر او حتی پشت ناخن پایش را لخت نماید.